
در طول یک سیگار
به ابدیت فکر می کنم
و به تو
و به خاطراتی که هیچ گاه
اتفاق نیفتاد
........................
جانم به فیلتر رسیده است.....

In rOza darYaye DEL bad jOri TOfani ShOdeh
asemOne in CheShaa BadjOrii BarOni Shodeh
In rOza jaye ye Chizi TO GhalBam KhaliYeh
TakSaVareh RoYaham MatarSaki PoShalie
In rOza enGar az in alamO adam bOridam
aZ TamOme KhOshbehaliYam digeh daSt KeShidaM
In rOza digeh atreh aghaghio dOst nadaRam
Ya agar daRam digeh hata BerOm nemiYaram
In rOza tOye deLam Sedaye Gham rO MiShnaVam
Migeh Bad aZ in harOz MiYam behet Sar MiZanam
In rOza eShghO YaGhin aZ DeLe Man FaRaRiYe
GheseYe TahaMoLam Ham hekayti TekrariYe
In rOza hiCh GhaSamiO digeh BaVar NadaraM
EteGhadiYam Be eShGhO YarO YaVar NadaraM

KhaStam aZ neVeShtan aZ ESHGH...aZ neVeShtan aZ in hame dOrOgh...KhaSteh aZ in Kalamate KOdaKaneh... aZ in deL KhOshihaYe BaCheGaneh...
KhaSteam aZ in SardarGomi...KhaSteh aZ faramOsh Kardaneh bOdanam...FaramOsh Kardaneh haStiYaM... vOjOdam...
KhaSteh aZ baZihaYe BaCheganeh...KhaSteh aZ KeShidaneh mOnhani Be SheKle GhalB va Partabe tir Be sOye an! KhaSteh aZ daVidan... BaraYe reSidan...BaraYe reSidan Be hiCh!
KhaSteh aZ Shenidane najVaYe naLehaYe aSheghaNeYe aSheGhe dar kOnje tanhaYeaSh... KhaSteh aZ in eatiYadeh GhalBam Be eShgh... aZ eatiYade CheShmanam Be aShK...
KhaSteh aZ baVare dOrOghi Be nameh eShgh... KhaSteh aZ in ghOmar...aZ ghOmare DeL...
GhOmari Ke akhareSh Che barandeh BaShi Che BaZandeh...baZandeYei BiSh naKhahi bOd...ghOmari Ke dar PaYanaSh BejaYe MOshti eSkenaS ChakOshi radO badaL miShavad Ke barandeh Ba an bar Dele BaZandeh MikObad... ChakOshi Ke faGhat Khord MikOnad...va dast Be dast Montaghel MiShaVad...
KhaSteh aZ jarO Kardaneh KhOrde ShiShehaYe DEL... KhaSteh aZ bOrideh ShOdane daStam Be daSte in KhOrde ShiShehaye mOghadaS... KhaSteh aZ marham gOZaShtan Bar in ZaKhamhaye Kohneh...
KhaSteh aZ Shenidaneh SedaYe dar... dare DEL...Ke har aZ Gahi GharibeYe Bar an MiKObad... KhaSteh aZ KarvanSara ShOdane DEL...Va Be Zire SoaL raftaneh ESHGH!!
KhaSteam...KhaSteh...KhaSteYe KhaSteh...

آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانیها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادر گفتم: « دیگر تمام شد »
گفتم: « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می خوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد:
صبور،
سنگین،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
سلام
سلام

سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من دراینه می دیدمش
که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد

مسافر تنها:
آسمونم با فریاد میگم قصه زندگیم تنها قصه یه مسافره
پس گریه نکن، بزار از یادگاریهام تنها بمونه یه خاطره
حالا که وقت رفتنم شده از آسمون داره بارون میباره
خاطرات با هم بودن رو بارون باز دوباره به یادم میاره
یاد خاطرات با تو بودن زیر بارون برام قشنگه همیشه
با یاد خاطرات تو باز هنوزم اشک چشمام جاری میشه
اشک آسمون وقت رفتن باز ریخته شد خیلی بی نشون
دقایق واپسین قول بده بعد من چشمات نشن گریون
فکر من نباش دیگه آخر راه بر دلم در این سرما رسید
نقش تنهایی در درون قلبم نقش یه مسافر تنها کشید
برای بار آخر تا سر رو شونه هام میزاری گریت میگیره
گرمی دستت تویه دست سردمه تا اینکه یارت میمیره
لحظه ای که سرت رو شونه هام بود من جون سپردم
تو گفتی بی من رفتی و خاطره های قشنگت رو بردم
چشم به روی دنیا بستم و لحظه ای گشودم که دنیا نبود
آن لحظه دانستم که شب و روزم بدون تو جز رویا نبود
من که شبها در واپسین دقایق زندگیم نفس نداشتم
برای عبور از جاده جز یاد تو خاطره از هیچکس نداشتم
اشک و پاک کن، گریه نکن بر بالینم که ساده شکستم
خوب میدونی من مسافریم که در غربت جاده نشستم
من که دارم میمیرم پس دستات رو از دستام رها کن
برو قصه عاشقونت رو از قصه خزون دل من جدا کن
من که راهی نمونده برام تویه این غربت و دلواپسی
بزار که حالا به هم نمیرسیم، تو به قصه زندگیت برسی
من یه شمع رو به بادم که در شبگردیها گم شده فریادم
برای از بین بردن دلتنگی هایت فقط گاهی بکن یادم
اما حالا که من میرم تو صدام بکن که نکنه برم ز یاد تو
من هم با اشکهام تو رو فریاد میکنم که بشکنه فریاد تو
شعر از مسافر غریب جاده...
گلا يه
تو دفترم نوشتم يه عالمه گلايه
ز دست سرنوشتم
دل سفيد دفترم سياه شد
نوشتم از تباهي
بکجا بايد رفت؟
جاده جاريست و مرا ميخواند
دلم آواز سفر دارد
کاش ميشد بروم
چمداني دارم پر سوغاتي درد
هيچکس..هيچ کجا منتظر من نيست
چشم من مات بر جاري جاده
که غروب ميرسد از راه
بکجا.....بايد رفت؟؟؟؟؟؟
چمداني که پر از سوغاتي درد است را
به چه کس بايد داد؟
چمدانم در دست در هواي رفتنم
که شب ميرسد و جاده را ميبلعد
پر....پرواز ندارم در شب
با دو بال زخمي و تني در زنجير
شب سياه ميشود ساکت و سرد
جاده اي پيدا نيست
روي تکرار زمان ميمانم
و بدستم چمداني.....پر سوغاتي درد

